می دانم که صدای ناقوس کلیسا ها را می شنوی می دانم که صدای پرواز پرستوها را می شنوی پس قدمهایت را محکم تر بر دار تا سریع تر نیمی از وجودم را به من برگردانی ....... همان نیمه ی که با تمام خود خواهی و غرور زمستانی ان را از من گرفتی ولی حالا که فصل بهاراست هنوز ان را به من بر نگرداندی .... تو کی هستی ای غریبه ؟! که ذره ذره ی وجودم را گرفتی ... تو کی هستی ای غریبه که مانند صیادی قلاب هوست را در میان دریای پر تلاطم زندگی ام انداختی و ذره ذره زندگی ام را صید خودت کردی ... و تنها امیدی گذاشتی برای زنده ماندن و کلبه ای برای زیستن .... نمی دانم چرا ؟!..... ولی تنها این را می دانم که ستاره ی بخت من هم در ان طرف کهکشان ها در زیر پاهای صد ها سیاره ی کوچک و بزرگ خرد می شود ولی هیچ کس را یارای به هم چسباندن ان نیست ...... کاش می دانستم پس زنده ماندن برای چیست ؟ !! ..... ![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 11:50 توسط فهیمه |