تبليغاتX
غریبه و غریبه

غریبه و غریبه

غریبانه

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 23:23 توسط فهیمه |


 

دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری،
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت.
سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .
من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟!
من نگاه ملتمسم را در این واژه ها  پر کرده ام که شاید ....
دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است.

 و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند .

و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم

نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی .

تا به حال نوشته بودم ؟

به گمانم نه !

پس اینبار برایت می نویسم که :

دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند .
می‌خواهمت هنوز ؟؟؟

گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند

اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند.
می‌خوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند.
هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه‌هایم بشوید.

و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردند کافی است.

به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :

دلتنگت شده ام به همین سادگی .........    .    

تقدیم به کسی که می دونه کیه ............

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 23:21 توسط فهیمه |


نمی دونستی....نمی دونستی میمرم بی تو! بدون چشات.....

رفتی از بَرم، تو می دونستی که دلم بسته به سازِ صدات

آرزومه که نمیدونستی که من میمیرم برات! میمیرم برات !

عاشقم هنوز... نمیخواستی که بمونی و بسوزی به سازِ‌ دلم

گفتی من میرم...تو میخواستی بری تا فرداها..آره خوشگلم

برو راهی نیس تا فرداها، حتی تا دلم

سفرت بخیر...اگه میری از اینجا تک و تنها تا یه شهر دور

برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور

سفرت به خیر....برو گر شکستی ز من ,میتونی دوباره بساز

از دلی شکسته,نا امید و خسته ...تو باخت غرور!ببازم غرور

نمیخوام بیای...نمیخوام میون تاریکی من تو حروم بشی

نمیخوام ازت....نمیخوام ازت مثه یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی

برو تا بزرگی،‌ میخوام که فقط آرزوم بشی... آرزوم بشی.....

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 19:47 توسط فهیمه |


تو این روزای بی کسی
که هر کی فکر خودشه
حالا که بریدم از همه
دلم فقط به تو خوشه

وقتی تو هستی دلخوشی
بی خودی پرپر نمیشه
دلواپسی در بدره
چشم منم تر نمیشه

دلم به بودنت خوشه
دلم به دیدنت خوشه
گلی ولی نه مال من
دلم به چیدنت خوشه

حس قشنگ ما شدن
با بودنت تازه میشه
آخه زیر سایه ی تو
دلش میخواد قد بکشه

بجز تو پای هیچکسی
به فکر من وا نمیشه
شب سیاه بی کسی
بی تو که فردا نمیشه

من که دلم با دیدنت
تا آسمون پر میکشه
اگه بذاری و بری
طفلکی دیوونه میشه
من که دلم با بودنت
جون می گیره تازه میشه
راستی نگفتی نازنین
دل شما به چی خوشه

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 13:14 توسط فهیمه |


+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 22:11 توسط فهیمه |


زندگی

 

دیروز و امروز و فرداست.

 

دیروز

 

در تنهایی گذشت.

 

امروز

 

با تو.

 

          ای همدم سکوت من

 

       فردایم نیز از آن تو.

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 14:25 توسط فهیمه |


 

آن روز که غرق در خویش بودم و غروب را تماشا می کردم چقدر دوست داشتم که خانه ها و آپارتمان ها نبودند تا غروب خورشید را بدون فاصله

 

می نگریستم. آن روزها که رویایم کویر بود و خاک ترک خورده اش چقدر دوست داشتم سر در آغوش کویر بگذارم و به اندازه ی تمام سکوت ام

 

اشک بریزم...اما افسوس که باید در خویشتن می گریستم.

 

آن روز که سر در گریبان فرو برده بودم چقدر گوش هایم محتاج صدا بودند...صدایی آشنا.  قلبم به دنبال بهانه ای برای تپیدن و دستانم در حسرت

 

دو دست گرم و صمیمی.

 

عاقبت تو آمدی...آرام و پر غرور..چرا که از جنس کویری.  تو هم در آرزوی در آغوش کشیدن لحظه ی غروب بودی.

 

تو هم سر بر آغوش کویر گذاشته و گریسته ای.

 

سردی دستانم را گرفتی و گرما بخشیدی.

 

صدایت را و دستانت را و قلبت را و.....وجودت را از من دریغ مدار

 

                                                             ای همسفر کویری من

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 14:24 توسط فهیمه |


دلی دارم که مثل کوچه خاکیست

 

گناهش سادگی و درد پاکیست

 

نمی بخشی خدایا گر گناهش

ــ نابينا به ماه گفت : دوستت دارم .

   ــ ماه گفت : چه طوری ؟ تو که نمی بينی .

   ــ نابينا گفت : چون نمی بينمت دوستت دارم .

   ــ ماه گفت : چرا ؟

    ــ نابينا  گفت :

    اگر می ديدمت عاشق زيباييت می شدم ولی حالا که نمی بينمت عاشق خودت هستم ...

 

+ نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 10:55 توسط فهیمه |


می پرسی تو را دوست دارم؟

حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم

مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟

مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان

پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟

می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟

مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟

مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟

راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم

و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمی گوید ؟

عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟

همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش است

روزی از راه خواهم رسید با کوله باری از خاطره با کوله باری از تجربه

روزی از راه خواهم رسید روزی که آینه ی پاک و سپید قلبم ز بی رحمی

گرد و غبار
خستگی کدر گشته

روزی از راه خواهم رسید روزی که دست مهربانت با جادوی عشق من را

به خودم بازگرداند روزی که قلب کوچک و چون آیینه پاکم لایق خوبی و صداقت

چشمان تو باشد

مرا از یاد مبر چرا که من خاطره ای بیش نیستم

 

تقدیم به کسی که می دونه کیه ....

ميدان رؤيا را دور زدم و وارد خيابان دوستي شدم به كوچه ي صداقت رسيدم ،كنار درخت صفا ايستادم،

 به دنبال پلاك عشق بودم،پلاك را روي در صميميت يافتم در را گشودم ،وارد خانه انسانيت شدم و به

طبقه ي ايمان رسيدم و در اعتقاد را زدم در باز شد .. به عاطفه سلام كردم وپرسيدم شادي كجاست؟

 گفت:برگهاي غم،درخت زندگي را هرس مي كند ، لبخندي زدم و نشستم و چاي گرم محبت را با لبهاي

 ايثار نوشيدم. پرسيدم سعادت كجاست؟ گفت:در فردوس است و درختان را آبياري مي كند . پس از

مدتي به خوابي شيرين فرو رفتم و در عالم رؤيا ديدمكه در كوچه پس كوچه هاي دل به دنبال پلاك عشق

 هستم...............

 

 

 

 

 
 

+ نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 9:30 توسط فهیمه |


ما اینجاییم و خدا آنجا و بین ما آتش است. آتش نمی گذارد دستمان به خدا برسد.
ما اینجاییم و خدا آنجا و بین ما دریاست. دریا نمی گذارد دستمان به خدا برسد.گاهی اما برای رسیدن به او، نه طاعت به کار می آید و نه عبادت. نه ذکر و نه دعا. نه التماس و نه استغفار.
تنها بی باکی است که به کار می آید. بی باکی عبور از آب و بی باکی گذشتن از آتش.گذشتن از آتش اما نه به امید آنکه آتش گلستان شود و تو ابراهیم.

 گذشتن از دریا اما نه به امید آنکه دریا شکافته شود و تو موسی.
آتش را به امید سوختن گذشتن و دریا را به امید غرق شدن.

جاده ایمان خطرناک است ، پر آب و پرآتش. مسافرانی بی پروا می خواهد. آنقدر بی پروا که پا بر سر همه چیز بگذارند و از سر همه چیز بگذرند، از سر دنیا و آخرت. از سر بهشت و از سر جهنم.
آنان که می ترسند از لغزیدن و می ترسند از افتادن، به راه ایمان نمی مانند.
ایمان را به گستاخی باید پیمود، نه به ترس.زیرا خداوند آنسوی گستاخی است ، نه این سوی تردید و ترس.

1000مرتبه900جمله ي عاشقانه را در 800جاي مختلف نزد700نفرمطرح كردم.500نفرآنها

400جمله ي مرا به 300زبان در 200برگ برايم ترجمه كردندو 100بار تو در 90 روز 80

دفعه برايم خواندي و 70 جمله آن را 60 بار در 50 روز روزي 40 بار خودت تكرار كردي

30تاي آن را آموختم پس از آن20روز،روزي10باراز تو سؤال كردم8مرتبه به 7سؤال من

 جواب رد و در فاصله ي 5 روز دادي. 4مرتبه تو را به 3 ضيافت دعوت كردم 2ساعت

خواهش كردم تا يك مرتبه گفتي : «دوست دارم»

 

+ نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 9:13 توسط فهیمه |