تبليغاتX
غریبه و غریبه

غریبه و غریبه

غریبانه

وقتی گلدون خونمون شکست
پدرم گفت :
قسمت اين بود...
 مادرم گفت : هيف شد...
خواهرم گفت : قشنگ بود...
داداشم گفت : کاش دوتا داشتيم......
اما وقتی دل من شکست کسی به فکرش نبود
...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 12:21 توسط فهیمه |


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 13:4 توسط فهیمه |


 به نام حق
 
حقیقت اهل تفرقه نیست.
باور ، اما تفرقه می اندازد
و آدم ها را از هم جدا می کند
آموز گار حقیقی با عشق و ایمان به تو اعتماد به نفس می بخشد
و تو را نسبت به خویشتن خویش می آگاهانند
حقیقت آزادی می بخشد و عشق می آفر یند اگر آدم ها به جان هم افتاده اند و
گر گ یکدیگر شده اند دلیلش آن است که حقیقت را ندیده اند و ره افسانه زده اند افسانه ها همان
باورهای آنها ست
آموزگار حقیقی در حوض خانه وجود تو آب نمی ریزد او با عشق اعتماد می آفریند و با اعتماد چشمه های بصیرت تو را می کاود و جاری می سازد
انسان واقعی با اعمال خود صداقتش را ثابت می کند
خدا جو بودن تنها به گفتن نیست شناختن خدا هم به زبان نیست باید به دنبال حقیقت هستی بود
دلی چو دریا داشت وسیع ، مثل آسمان صاف
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟


قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري .
 
 
خدا چراغی به او داد روز قسمت بودو
خداهستی را قسمت میکرد. خدا گفت: چیزی از من بخواهید هر چه باشد شما را خواهم داد سهمتان را ازهستی طلب کنید زیرا خدا بخشنده است وهرکه آمد چیزی خواست
یکی پري ميخواست برای پروازودیگری پایی برای دویدن و آن يكي جثه ای بزرگ خواست براي عرض اندام و جبران حقارت و آن یکی چشمانی تیزبين وآن یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را طلب ميكرد وهركس به فرا خورخود چيزي از آن خالق يكتا درخواست ميكردند . در این میان کرمی کوچک جلو آمد ومتواضعانه به خدا گفت: خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم نه چشمانی تیزونه جثه ای بزرگ نه پري و نه پایی نه آسماني ونه دریائي
تنها ذره اي ازوجود خودت را به من بده و خدا کمی نوربه او داد. ونام او کرم شب تاب شد. خدا فرمود : هرکه نوری با خود دارد بزرگ است.
حتی اگر به قدر ذره ای باشد. و خطاب به كرم شب تاب فرمود تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست
 

سعي کن زيبايي در نگاه تو باشد نه در چيزي که به آن مي‌نگري

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 12:48 توسط فهیمه |