هنوز چیزی در دل این آدمها هست که گاه گاهی طغیان می کند تکانی می خورد، لرزه بر اندامشان می اندازد و برقی در چشمان هنوز چیزی هست کوچک که به بهانه ی یک شاخه گل بزرگ می شود باز هم شکر در باورم نمی گنجید که جهان با یک شاخه گل رنگ می بازد برای لحظاتی هرچند کوتاه ، همه ی تیرگی ها پس می خورد و تشعشع نور سبز یک شاخه گل در اعماق رخنه می کند. لحظاتی که تو حجاب می دری و رخ می نمایی، نقطه ی عطف هستی است چهره ات از پس دیوار دیدنی است دیوارهای سختی که با رایحه یک شاخه گل فرو می پاشد و تو دیگری می شوی
وجهان نیز با تولد تو، دوباره آغاز می کند در کنارچشمه کوچک دلم، تک شاخه گلی روییده و تو حیرت خواهی کرد اگر بدانی این زیبا را از گونه ی یک هیولا چیده ام داستان دیوی که با بوسه یک عاشق به انسان بدل می شود، یادت هست این است افسون تک شاخه گل عشق چشمه ام را دریا، با نور دستانت شاخه گل را به گلزار بدل خواهم کرد و در تلاقی با تو در خاک وجودت می کارم می دانم پائیز خواهد آمد و در زمستان به خواب خواهی رفت اما بهارت را باور دارم و باروری تورا تا همراه هم با تقدیم یک شاخه گل از این گلزار به پری تمام آدمها و انسانها، نور را تقسیم کنیم
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 10:16 توسط فهیمه |
روحش را به من بخشید من خواب بودم آن روز و خواب هستم امروز حالا سالی چهار ماه می گرید همان که روحش را هدیه کرد همان که عاشق بود و بخشید وای به من که خواب بودم وای به من که خوابم کاش کسی دعایی می کرد.
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 12:9 توسط فهیمه |