"توي قاب خيس اين پنجره ها
عكسي از جمعه غمگين مي بينم
چه سياهه به تنش رخت عزا
تو چشاش ابراي سنگين مي بينم
داره از ابر سياه خون مي چكه
جمعه ها خون جاي بارون مي چكه
نفسم در نمي آد
جمعه ها سر نمي آد
كاش مي بستم چشامو
اين ازم بر نمي آد
عمر جمعه به هزار سال مي رسه
جمعه ها غم ديگه بيداد مي كنه
آدم از دست خودش خسته مي شه
با لباي بسته فرياد مي كنه:
داره از ابر سياه خون مي چكه
جمعه ها خون جاي بارون مي چكه
جمعه وقت رفتنه
موسم دل كندنه
خنجر از پشت مي زنه
اون که همراه منه
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 22:38 توسط فهیمه |
بازی روزگارو نمی فهمم! من تو رو دوست دارم تو دیگری را ......... دیگری مرا.... و همه ما همیشه تنهاییم من ازچه چیزتوای زندگی کنم پرهیز به امید روشنی سوختیم و غافل ماندیم از خاکستری که دیگران را از وسوسه روشنایی خواهد انداخت . اکنون آیا دلی برای سوختن و روحی برای روشن نمودن سراغ دارید ؟ کاش به قدر و حد همان روشنای سوختنمان قدر نهاده می شدیم و کاش قدر می نهادیم به سوختگانی که به خاطر روشنی دل ما سوختند . خاموشم... مثل هر شب ... مثل همیشه... و دیواری که میدهدم گوش ... هرشب... هر روز بر دیوار قاب عکسی دارم قاب عکس محبوب که مرا می بیند قطره اشکی که در گوشه چشمم نمی شیند و اتاقی بس سرد!... و دلی پر. از درد همه ی حرفهای من و دیوار... آه... سکوتی بیش نبود در قیر شبانگاه... یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست بشم اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام داشتم می رفتم که با همه چیزخدا حافطی کنم داشتم می رفتم تا از این دنیا با تمام نیرنگ ها بدیهاو پستی هایش فرار کنم گمان نمی کردم چشمی در جستجوی من باشد در راهی بودم که از انتهایش خبر نداشتم و هر چه بیشتر پیش می رفتم بیشتر رنج می بردم از همه چیز دل بریده بودم در انتظار مردن لحظه ها را سپری می کردم دیگر حتی افتادن برگ درختان هم مرا ناراحت نمی کرد دلم از سنگ شده بود وجودم سرد سرد تنها برای خاک زنده بودم من در نظر درختان ، گلها و زلالی چشمه ها مرده بودم من با زندگی لج کرده بودم و زندگی هم به عکس العملهای من می خندید حاضر نبودم که ببینم در زندگی شکست خورده ام تمام حرفها و اشکهایم را پشت غرورم پنهان کرده بودم نمی خواستم که کسی برایم گریه کند من تصور می کردم راهی برای بازگشت وجود ندارد از سراسر وجودم غرور می جوشید که از بازگشتم خودداری می کردم تا اینکه درراه بوی گلی نظرم را جلب کرد باد موسیقی زندگی را می نواخت و من با گلها می رقصیدم دیگر واژه زندگی برایم زیبا بود و حالا زنده ام که زندگی کنم به عشق سکوت کردم... به اندازه همه حرفهایم گفته بودی، از غرورم از سکوتم، خسته ای من شکستم هر دو را گفته بودم، از سکوتت از غرورت٬ خسته ام به خاموشی مغرورانه ات شکستی تو مرا با تو گفتم از همه تنهایی ام، خستگی ام با تو گفتم تا بدانی با همه ناجیگری، بی ناجی ام تو، سکوتت خنجریست بر قلب من و حضورت، مرهمی بر زخم من پس، باش تا همیشه با من باش حتی اگر خاموشی... از تمام عمق دلم صدایت می کنم فریادم درون جمجمه ام می پیچد و هیج صدایی از دهانم خارج نمی شود و تو مثل همیشه حتی بدون یک نیم نگاه از کنارم بی تفاوت رد می شوی نمی دانم شاید عادت کرده ای به همیشه بودنم بدون شک! نازنین با من ماندن خطر کردن است کار تو درست بود کاش می توانستم فراموش کنم انتظار کشیدنت را کاش می توانستم ترک کنم بی دریغ دوست داشتنت را سام جوجو 


که انعطاف تویکسان نشسته درهرچیز
تفاهمی است- میان من وتووگل سرخ
رفاقتی است- میان توومن وپاییز
به فصل فصل تومعتادم ،ای مخدرمن!
بجوی تشنه رگهای من،بریز،بریز
نه آب وخاک – که آتش وکه باد – میداند
چه صادقانه توبامن نشسته ای،من نیز
اسیرسحرکلام توام،بگو:بنشین
مطیع برق پیام توام،بگو:برخیز
مرابه وسعت پروازت ای پرنده!مخوان
که وانمی شود این قفل با کلید گریز



+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:54 توسط فهیمه |
فکر میکنم که عشق یک پرنده است
یک گل است یک ترانه است یا که خنده های کودکانه است هر چه هست جاودانه است ... فکر میکنم که عشق مذهب است آب و نان و باد و خاک و خانه نیست مکتب است ... عشق مرگ نیست زندگی است سخت نیست عین سادگی است عشق عاشقانه های باد و گندم است اولین پناهگاه کودکی آخرین پناهگاه آدم است روی برگ سرخ لاله های نو شکفته در سپیده دم چو شبنم است یا مسیح در درون مریم است یا مسیح در درون مریم است.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:57 توسط فهیمه |