+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 17:8 توسط فهیمه |

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 17:2 توسط فهیمه |
جوان ثروتمندی نزدیک روحانی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.روحانی اورا به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟ جوان گفت: ادمهایی که می ایند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد. بعد روحانی اینه ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در اینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟ جوان گفت: خودم را می بینم روحانی گفت: دیگر دیگران را نمی بینی! اینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند شیشه. اما در اینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در ان چیزی جز شخص خودت را نمی بینی. این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن. وقتی شیشه فقیر باشد دیگران را می بیند و به انها احساس محبت می کند. اما وقتی از نقره ( یعنی ثروت) پوشیده می شود تنها خودش را می بیند. تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و ان پوشش نقره ای را از جلو چشم هایت بر داری تا بار دیگر بتوانی دیگران ببینی و دوستشان بداری.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 16:52 توسط فهیمه |







+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 16:31 توسط فهیمه |